خاطره زایمان
جوجه نازنازی مامان
می خوام برات از خاطرات زایمان برت بگم.
جوجه نازنازی مامان
می خوام برات از خاطرات زایمان برت بگم.
از قبل با خانوم دکترت هماهنگ کرده بودم و قرار بود روز 9 شهریور برم بیمارستان. صبح زود ساعت 6 بود که با بابایی رفتیم حرم از اون طرف هم به سمت بیمارستان حرکت کردیم.
متاسفانه بعد از یک ساعت منتظر شدن و هماهنگ کردن با دکتر به علت اینکه هنوز هیچ دردی نداشتم و می خواستم که شما طبیعی به دنیا بیای رفتیم خونه.
ساعت 10 بود که از دکتر زنگ زدن با خاله الهام رفتیم و خانوم دکتر گفت اگه تا هفته بعدی درد نداشتم، روز پنج شنبه واسه بستری شدن وزدن آمپول فشار برم.
تو یک هفته هم شما جز ول خوردن هیچ کار دیگه ای نکردین و اصلا هم درد به سراغ من نیومد فقط یه اتفاق خوب افتاد و اون این بود که خاله الهام به عمو مجید جواب مثبت داد و دقیقا چهارشنبه شب گفتگو شون برگزار شد و شما از تو دل مامانی همه چیز رو نزاره می کردی.جیگر من، تو دخمل خیلی خوبی بودی و خیلی مامانی رو اذیت نمی کردی حتی من تو اخرین روزی هم که توی دلم داشتمت رانندگی می کردم.
بالاخره ساعت 2 صبح پنچ شنبه بعد از تموم شدن مراسم گفتگو، من و بابایی رفتیم بیمارستان.بعد از بستری شدن و هماهنگی با دکتر اولین امپول فشار رو زدم تا ساعت 12 ظهر منتظر شدیم ولی خبری از درد نبود.آمپول فشار دوم هم زدم تا ساعت 5 منتظر شدیم ولی بازهم کوچکترین دردی نداشتم.دیگه کم کم ترسیده بودم شاید 20 نفری توی این مدت زایمان کردن ولی من هنوز منتظر بودم. مرتب گریه می کردم. بالاخره با تماس های مکرر با خانوم دکتر قرار شد بیاد و عمل سزارین رو انجام بده. من که واقعا دلم می خواست به صورت طبیعی شما به دنیا بیاس خیلی بیشتر ناراحت بودم. بابایی و مامانی با بقیه پشت در بودن. خیلی دوست داشتم کنارم بودن. خیلی ترسیده بودم. بالاخره ساعت 7:45 دقیقه بود که گفتن باید برم تو اتاق عمل. هنگامی کهمی رفتم تو اتاق عمل بابایی دم در بود. من گریه می کردم و بابایی سعی می کرد منو بخندونه. می گفت یادت نره کمتر از 5 کیلو نباشه.اتاق عمل رو که دیدم ترسم بیشتر شد. وقتی رو تخت خوابیدم چشمهامو از ترس بستم و خانوم فیلم بردار که با هم حرف زد تازه چشمهامو باز کردم. اونجا ازم دکتر پرسید که اسمتو چی می خوام بزارم ( من خیلی اسم سودا رو دوست داشتم و بابایی کامل مخالف بود هر دو با اسم نوژا توافق کرده بودیم) منم ناخدا گاه گفتم یا سودا یا نوژا. وقتی چسمهامو باز کردم دیدم بابایی رو سرمو و با کلی ذوق می گه می دونی سودا خانوم 4100 گرم وزنشه. من باورم نمی شد یکی از اینکه بابایی می گه سودا و اینکه 4100 وزنته.فقط گفتم سالمه و اون گفت اره. بعدا متوجه شدم که اول لحظه خانوم دکتر گفته که سودا خانومتون خیلی درشت بوده و اینجوری شد که بابایی هم راضی شد به اسم سودا به معنی عشق زندگی.
بدون دختر نازم که مامان خیلی دوست داره. هر چند وقت یکبار فیلم زایمانو نگاه می کنم و گریه می کنم.
دلم می خواد زود بزرگ بشی و با هم ببینیم. تو عشق و نفس وتمام زندگی منی. تا اخر عمر سعی می کنم که همیشه شاد و خوشبخت باشی.


خاطره زایمان
